تبلیغات
باران.خورشید.مرگ

پشت در خانه ات

روزی روزگاری , جوانی
در دام فصلهای روزگار می زیست که
به قطره بارانی راضی بود و سهمش را از خورشید بخشیده بود
هیچ نداشت , هیچ نمی خواست
همچو یک سایه , از زیر پا ماندن غمگین نمی شد , از سیاه بودن شرمگین نبود
شاد که تو را دارد و آزاد که اسیر محبت روزهای بهاری توست
کوله بارش را پر از امید می کرد
به راه می افتاد و برای عابران داستان می گفت
داستان کودکی که بزرگ نمی شد تا کوچکش نکنند.....

جوان تو را داشت , هر چه می کرد به خاطر تو بود
که آغوشت را داشت اگر قلب کسی همراهش نبود
جوان عاشق تو بود و تو هم او را می خواستی
گرچه همه طردش میکردند , به درد هایش می خندیدند
سرنوشت را دستانش می نوشت و دنیا برای او بود
تا روزی که تو برای او بودی , تا هنگامی که او برای تو بود
اما پاییز رسید و تو رفتی...
آسمان بارید , جوانک زیر باران ماند , بزرگ شد
دنیا برایش تیغ کشید , سیاهی از تیغش می چکید
از تو قول گرفته بود در کوچه های بی اتنهای رویاهایش منتظرش بمانی
صدایت کرد و تو هم او را تنها گذاشته بودی
خاطره ایی دور , مرهمی دیر
روزها سرد و سیاه گذشتند و جوان مردی شد
بی ریشه , بی عشق , بی ثمر
هر روز پشت در خانه ات می نشست
عابران به روی زندگی اش پا می گذاشتند
چشم به آن در دوخته بود اما تو هم او را فراموش کردی
و آن در دیگر باز نشد....

خدایا....
آن جوانی که به قطره بارانی راضی بود
حال دوره گردیست ره گم کرده در کوچه های بی انتهای تو
مدت هاست زیر باران ایستاده و کسی پناهش نمی دهد
برهر دری که می زند
کوله بارش را پر از نفرت می کنند
و دیگر کسی داستان کودکی هایش را گوش نمی کند
یک بار دیگر به دنیایش بازگرد و
برایش دستی شو نترس برای شکار مرگ
آن کودکی که شبها با یک سبد پر از ستاره از رویاهایش برمی گشت
کودکی اش را پشت در خانه ات دفن کرد و حال
مردیست با شرمی ماندگار
مدت هاست زیر باران ایستاده اما پاک نمی شود....
برایش پایی شو همراه برای فرار از دنیا
که شبها , تنها
با آرزوی برنخواستن سر به بالین می گذارد....

                      Soulsick/ خرداد ماه 1388...تکه سنگی با رویای سقوط  , بر لبه پرتگاه /  به یاد خرداد 86



  نگاشته شده در جمعه 22 خرداد 1388 ساعت 10:14 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
      ( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت


ستاره خاموش

دیشب چشمانم جوابم کرده بودند....
من هم برای آدمک های داستان هایم لالایی می خواندم
بر سرشان دست می کشیدم
و آنها هم با لباس هایی ژنده اما تمیز
خیره به من
گویی از محبت خالقشان راضی بودند
دفتر زندگی ام را باز کرده بودم
و برایشان سوگنامه می خواندم
آنها هم در قفسشان , خیره به من
گویی از ته دل به افکار بچگانه ام می خندیدند

دیشب خط به خط دفتر زندگی ام را هزار بار خواندم
شاید میان این کلمات , لبخند کسی از قلم افتاده باشد
شاید میان این صفحات , یک خط بی اشتباه در زندگی ام باشد
و آدمک ها, در دنیایی جادو شده , خیره به من
گویی با چشمانشان برایم دعا می کردند
من جز آدمک هایم , هیچ کس را نداشتم
هنگامی که شک هایم , شرم می شدند
هنگامی که امیدهایم , رشک می شدند

دیشب ستاره هایم یک به یک خاموش می شدند
خاطرات مرده ام سر از قبر بیرون می آوردند
دنیای سیاهم , لبخند خاکستری ام
خانه ام , همه دار و ندارم
جلوی چشمانم فراموش می شدند
و آدمک هایم , خیره به من
با چشمانشان گفتند که خسته شده اند
من هم برایشان خدایی کردم
از تک تکشان عذر خواستم
به خاطر به وجود آوردنشان , به خاطر تنهایی ام
به خاطر دلخوشی های حقیرم , به خاطر شریک کردنشان در زندگی بدتر از مرگم
در آغوششان گرفتم و بوسیدم
و.....
تک تکشان را به دار آویخته ام
و آنها بر سر دار , خیره به من
دیگر در فلاکت بیکران زندگی ام دست و پا نمی زدند
از مصیبت های داستان هایم شکایتی نداشتند
گویی از آسمان کاغذیشان راضی بودند

دیشب , مثل هر شب , چشمانم جوابم کرده بودند....
آدمک هایم جوابم کرده بودند , رویاهایم جوابم کرده بودند
فردایم را به شب داده بودم و دیشب بر سر خدایم هم قمار کردم و باختم
من هیچ کس را نداشتم , هیچ چیز نداشتم
هنگامی که التماس هایم , گلویم را آتش می زد
هنگامی که درد هایم , اشک می شدند

دیشب پشت دیوارهای بلند بهشت
مقابل چشمان سرنوشت
به پاهایم سنگ بستم
و خود را به مرداب غصه هایم انداخته ام
شاید نحسی من و داستان هایم , دامان عزیزانم را رها کند
دیشب....آخرین شب زندگی من
آخرین شب نداشتن تو بود.....

                      Soulsick / چهاردهم فروردین 1388.... ماهی ایی که عاشق تور سفید ماهی گیر شده بود



  نگاشته شده در سه شنبه 25 فروردین 1388 ساعت 11:11 ق.ظ توسط دانیال هنربخش
      ( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت


لبخند خاکستری

تنها دوست من...
غریبه درون آیینه
سرت را بالا بگیر , شرمگین مباش
گناه تو نیست...
اگر بهترین هایت , از دروغ هم دریغت می کنند

تقویم بی بهار عمرت با روزهای نیامده خط خورده اش
آهوی رقصان ایمانت, بی خبر از گرگ در کمین نشسته اش
روزهای سیاه و سپیدت که بی درنگ از مقابل چشمانت می گریزند
شب های سرسختت که هر شب به امید یک نگاه تا صبح بیدار می مانند
سالهای جوانی ات که در نا امیدی غرق می شوند
ستاره هایی که از میان انگشتانت می لغزند و می افتند
دنیای کوچکت که با تلنگری درهم می شکند
این کلماتی که می نگاری....
همه فریاد می کشند که دیگر تحمل نداری
خسته ایی از آوارگی میان مرز سادگی و دیوانگی
خورشیدی نداری که بر تو بتابد , بارانی نیست که بر تو ببارد
انتظار , تحقیر و درد سرنوشت توست
هر جا که بروی , تنهایی ترانه شوم زندگی توست
نابخشوده ایی , با کوله باری از یک عمر بی حاصل
عاقبتت هم یک قبر بی نام , میان یک دریای بی ساحل

                                                       ***

کاش می شد پنهانت کنم , از چشم مردمی که هر جا پنهان شوی , پیدایت می کنند
کاش می شد رهایت کنم , از زنجیر خاطره هایم که رهایت نمی کنند
کاش می شد بروی از این خانه بی پنجره
بروی به سرزمین داستان های کودکی , آنجا که "غیر از خدا کسی نبود"
و آن خدا هم مهربان بود....
کاش می شد می رسیدی به  آنجا که آسمان و زمین یکی می شوند , آنجا که این جهنم تمام می شود
می گذشتی از میان آرزوهای مدفون درون سرت
از پشت این لبخندهای تلخ
می رسیدی به آنجا که این جهنم تمام می شود....
کاش می شد پنهانت کنم , از چشمان سرنوشتم
تا مانند من , در انتظار یک شب بارانی نپوسی
کاش می شد رهایت کنم از بند آینه هایم
تا پر باز کنی , پرواز کنی , بروی
و در آتش من نسوزی

همدردِ گرفتارِ آیینه های من....
سرت را بالا بگیر.... 
زندگی همین لبخند خاکستری توست
که رانده می شود بر لبان خشکیده ات
هرگاه بهترین هایت , زخمی تازه بر تنت می زنند
مرگ همین لبخند خاکستری توست
که از ترس جاری شدن اشک هایت
همیشه بر لبانت نگاهش می داری...
بیچاره در حصارِ آیینه های من...سرت را بالا بگیر...
تو دیگر چیزی برای باختن نداری
تنها دوست من...سرت را بالا بگیر
گناه تو نیست
اگر بهترین هایت هم , از دروغ دریغت می کنند....

                 Soulsick / هجدهم بهمن ماه 1387.... پنجره ی ساده لوحی که نمی دانست نقاشیست



  نگاشته شده در دوشنبه 21 بهمن 1387 ساعت 09:46 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
      ( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت


دریای درون

دریای درون

زندگی ام میان دستان توست
دستانی برای کندن گور , به اندازه سایه یک مرد
برای فراموش کردن نامم و سوگندهایم
برای گرفتن چشمانم تا گم شوم میان رویاهایم

زندگی ام کنار گوش های توست
برای گذاشتنش روی سینه ام و شنیدن آخرین التماس یک عشق طرد
برای شنیدن حرف هایی که بر زبانم نمی آیند
و درد و دل هایی که تحمل تلخی شان را ندارم

زندگی ام میان لب های توست
جمله ایی برای زنده شدن , برای پایان این نبرد
برای کشتن گناه , اشتباه و خاطرات سیاه
برای بخشیدن دنیا که رهایم کرد , بدون تکیه گاه

زندگی ام لابه لای گیسوان توست
برای چند قدم راه رفتن , روی برگ های زرد
درختی پاییزی برای گره کردن نگاه به بلندترین شاخه اش
برای دورترین ماندن , برای شکستن
برای سرودن , برای از فرط گریه خندیدن
بهانه ایی برای مردن

زندگی ام میان پلک های توست
نگاهی برای آتش زدن , به این دنیای سرد
برای نگریستن به من و برای غریبانه اشک ریختن
اشک برای شرمی که در برم گرفته
که جز این بیهوده , چیزی برای هدیه کردن به تو نداشتم

زندگی ام میان دستان توست
جامی از زهر , برای درمان این درد
دستانی برای کندن یک یادگاری روی قلبم
برای بستن کتاب زندگی مردی که سالهاست مرده
و فراموش کردن نامم و سوگندهایت

سر می کشم باده ی خونینم را , سرمست که شکست می دهم سرنوشتم را
می دانم به زودی خواهم مرد
و زندگی ام میان چشمان باز مانده ام جا خواهد ماند
من تا ابد هر روز بی تو بیدار خواهم شد
و هر شب آرزوی مرگ خواهم کرد......

                               (Soulsick) /چهاردهم دی ماه 87..  رویای "دریای درون"/ رامون سمپدرو



  نگاشته شده در جمعه 20 دی 1387 ساعت 02:43 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
      ( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت


روح بیمار

ای مردم! بیایید و داستان هایم را بشنوید
جمع شوید و سکه ایی در این کلاه بیاندازید
تا برایتان بگویم از خودم
بزرگترین عجایب شهرتان
کوچکترین قطعه از خدا که جامانده میانتان

من هم مانند شما می زیستم در این شهر پر از چوبه دار
یک روح بیمار , سرگردان در شب های تا سحر بیدار
اما کسی ندید مرا , نشمرد مرا
نخواست مرا , نشناخت مرا
شاید چون
جای عکس معشوقه ایی زیبارو
قلبم را , آویخته بودم از دیوار

خانم ها!
آقایان!
بزرگواری کنید و سکه ایی به من بدهید
تا بگویم داستان زندگی ام را
من جوانی بودم بدبخت تر از پیرهای شما
نه زنده بودم و نه مرده, می ایستادم پشت درهای بسته شما
در بندم کردید در چشمان تنگتان
می دانم بیزارید از من زیرا
یک لحظه هم نشدم دلتنگِ دلتنگی های شما

فقط چند لحظه....
مطمئن باشید داستانی مضحک تر از داستان زندگی من نخواهید یافت
منی که دنیایم را ساختم با ته مانده باورهایی که بر سرم آوار کردید
خدایم خرج نکرد کمی از مهربانی اش را, برای من
مرا جا گذاشته بود....
می دانستم نمی رسد صدایم به پشت ابرهایش
اما هر شب دعا می کردم
یک ستاره هم بگذارد کنار , برای من

التماس می کنم لحظه ایی درنگ کنید و حرف هایم را بشنوید
به شرفم قسم آنچه در این سینه مدفون است به اندازه یک سکه می ارزد
من تاب زندگی کردن با ننگ زنده بودن را نداشتم
اما برای نگه داشتن دنیایم
همچو ماهی دور از آب
همچو کودکی گرفتار زیر آب
دست و پا می زدم
گرچه می دانستم عاقبت یک شب خواهد آمد که
ماه بر لب بام خیالم جا خواهد ماند
و گوشه چشمان شما
تنهاتر از همیشه خواهم مرد

دوستان من! چه زود فراموش کردید مرا!
من همانم که با چشمانتان , دستانش را بستید
با نجواهای دردناکتان او را به زانو در آوردید و
با گُل شقایق , سنگ سارش کردید
ای غریبه ها!
من جز رازهایم چیزی برای باختن ندارم
آنها هم پیشکش شما
من محتاج شما ام
مرا از این سرگردانی نجات دهید
فقط یک سکه بر جنازه ام بیاندازید
تا گورکن حاضر شود برایم گور بکند....

                          Soulsick / هفتمین روز آذر ماه 1387....مترسکی در انتظار یک شب بارانی برای گریستن



  نگاشته شده در یکشنبه 17 آذر 1387 ساعت 04:24 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
      ( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت


یاد یار بر سر دار

عشق من...
ببخش مرا که زنده ام هنوز
نفس می کشم گرچه می کشی مرا , شب و روز
هنوز دست به سر می کنم دل تنهایم را
که نپرسد چرا
باید هر شب بدرم گلوی رویای تو را

اگر می بینی تپش قلبم از زیر کفن پیداست
چون زیر سنگ سنگین زندگی زنده به گورم
کمی منتظر بمان , خاموش می شود شمعم
فراموش می شود جای خالی ام
عشق من , این رسم دنیاست
ترسناک می شود چشمانی که می داند زیباست

تو فرشته ایی که برای یافتن دل من
می بری دلِ بردگانی که باید از چشمانت دور بمانند
من احمقی که شبها از بیم آسمانِ بی رحم تو
می خزد به گوشه خرابه ایی که سقف ندارد
تو شاهزاده ایی که آمده به جنگل بی درخت من
خندان که خواهی گرفت جان بی ارزش قربانی ات را
من شکار مریضی که پنهان نمی شوم از هیچ صیاد
اما نمی نشیند حتی یک تیر هم بر تن من

اینجا نمان...
کنار جویبار خشکیده دعا , هیچ گّلی ریشه ندارد
دل مبند ...
پشت کوه خوشبختی , رنگین کمان خانه ندارد
منتظر نمان...
لبانم طلسمِ زمستان اند , چشمانم در حصار غرور زندانی اند
برو....
این بغض برای تو نیست , اشک های من بهانه ندارد

عشق من....
جوانکِ لالِ آن طرف خیابان دیگر منتظرت نیست
با رازهایش رفت و دیگر عاشقت نیست
مرا ببخش اگر قلبی شایسته حضورت نداشتم
ببخش که کشتمت و
ببخش که جز قلبم جایی برای دفن کردنت نداشتم

                          Soulsick / بیستمین روز پاییز 1387.... سینه ایی که در آن گنجی مدفون نیست



  نگاشته شده در جمعه 10 آبان 1387 ساعت 12:17 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
      ( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت


شکوه نفرت

دستانت گلویم را می فشارد و اجازه فریاد کشیدن را هم ندارم
هنگامی که می بینم مانند کلاغی در قفس طلا , لذت دیده شدن را می چشی و
جماعت کر و کور دروغ هایت را نشنیده , برایت سر تکان می دهند
که نه چون تو را امین می دانند که این رسم ابلهان است و
کلام پوچت را تنها چون بزرگتر از فهمشان است قبول کرده اند
از تو باید ترسید که افکارت را تعفن وجودت گرفته و سرتاپای وجودت را توهم رستگاری و
در اسارت نهانت , هر که کمرش خم تر باشد مقرب تر است
نه از آنکه با هر قطره اشک محبوبش , هزاران قطره اشک می ریزد

خطای خودت است اگر دیگر طلسم فریب های نورانی ات نمی شوم و
جرات پیدا کردم که جواب خیره شدنت را با خیره شدن بدهم
تو بودی که هر چه داشتم از من گرفتی
حال که آنقدر تنها ام که کسی حاضر نیست زخم دردناک زخم زبان هایت را ببندد
نه برای ماندن اصرار دارم
نه خود را قربانی رفتن خواهم کرد
اما بدان !
اگر روزهایم به روزگارت گره خورده
نه چون بودنت عادتم شده
چون خانه ام , سیاه چال قصر دنیای توست
و شرمسارم که نام هر دو ما انسان است

بنشین و تا ابد منتظر بمان
برخیز و  تا ابد دعا بخوان
تو هم باید همچو من , زنده زنده بپوسی
تا خندیدن به درد دیگران از یادت پاک شود
تا بفهمی بار سنگین نگاهت چگونه کمرم را شکست
باید همچو من , در آتش جهنم اشتباهاتت بسوزی
تا آرزوی همبستری با فرشته ها , درونت خاک شود
تا بفهمی چه زجری می کشیدم هنگامی که شک باورهایم را می بلعید
باید همچو من , زیر بغض بشکنی و بر دهانت قفل بزنند
تا مرد شوی و با چشم خشک اشک بریزی
تا هر شب خیره به ساعت عمرت , با چشمان باز بمیری


لعنت به زندگی تو ... به آرزوهای نیامدنی و لبخند پاک نشدنی ات
تف به زندگی من ...به این خرد شدن و حماقتِ دوباره ایستادن
من به آنچه دارم می بالم و تو به این می بالی که از چیزی سخن می گویی که نداری
خرسندم که گرچه پروانه ام نه زیبا بود و نه پرواز آموخته بود
اما قبل از اینکه به دام تو بیافتد, برای همیشه خفت
خوشحالم که به چشمانت نمی آیم , که حرفایم را نمی شنوی
سربلندم که همرنگ تو نمی پرستم , که مانند تو نمی ترسم
زیرا که من....
اگر آواره ام , در قلب او خانه دارم
سیاهم و برایش بهانه ندارم
اما تو که فردا
آتش خواهد انداخت بر خرمن شادی هایت
و هر نفست التماس یک نفس دیگر خواهد شد
به همانکه هرگز نپرستیدی سوگند
کسی خواب نخواهد دید بر تخت زرین تکیه زدی

                          Soulsick / ششم شهوریور ماه 1378 ... خزان زده برگ



  نگاشته شده در یکشنبه 17 شهریور 1387 ساعت 09:09 ق.ظ توسط دانیال هنربخش
      ( ) شکوفه مرگ | از سرفصل ( زجه ) , | لینک ثابت


This Template designed by ParsTheme , Copyright © 2006 all rights reserved