|
|
برای تن هایی ات ، برای تنهایی ام
این شب ها ، این ثانیه ها كه می گذرد ، مرا یاد تو می اندازد یاد كوچه ات ، آن همكلامی ها و شهامت بی حوصله جواب دادن به تو ایستادن چشمانم معجزه بود ، نلرزیدن صدایم معجزه بود هر بار كه می دیدمت وقتی كه زمین آن كوچه صحنه نمایش شد ، به من نقش دوم رسید نقش كسی كه نباید نشان می داد عاشق تو شده...
روی آن كوچه... آنقدر فراموشت كردم و نشدی كه آرزویم گوشه ای از این آسمان بی پایان گم شد این شب ها ،سر كه بر بالین می گذارم انگار مرده ایم كه زیر خاك زنده شده ، هر نفسم قفس می شود غرورم ، باورم ، عقربه ها ، عدد ها ، همه می ایستد ، می میرند ستاره ام پشت پنجره آرام اشك می ریزد ، سقف اتاقم التماس می كند اما تو گوش هایت از سکوتم پر شده ، فقط می آیی كه خواب را از چشمم بگیری
ماه كه طلوع می كند ، سایه ها كه كشیده تر می شوند، چقدر سنگدل می شوی انگار نمی دانی یاد تو و كودكی هایم، تنها قرار خاطرات بی قرار من است هر شب ، منی كه بی صفت رها شده، پنهانی ، صورتش را به شیشه رویای تو می چسباند كه امروز مرد دیگری قدم هایت را می شمارد تنها می نگرد، بی آه، بی گناه و از پشت این شیشه لبخندت از خوشبختیست ، كهنه نمی شوی من هنوز از آن كوچه ، از اسمت فرار می كنم و تو حتما چشمانت سیاه تر شده و آغوش وحشی ات رام شده ، آرام شده
این روزها كه می گذرد , یاد تو بودن فریاد ترحم آوریست از سر سادگی ، كودكی ، حماقت بودن این روزها به خلوت نبودن است ، به هرزگی ، به رنگ به این كه حرف اول اسمش را روی یك درخت كهنه بكنی و دورش حصاری از قلب بكشی و من هنوز مقابل خاطره ی محو تو سپر می اندازم تا اسیر این روزها نشوم كه تلخ ترین لحظه ی بی خوابی ام وقتیست كه خورشید به پنجره اتاقم می رسد و منی كه كسی نمی شناسد صورتش را از آن شیشه پس می گیرد تنش را در روزمرگی گم می كند تا كسی نفهمد قلبش چقدر كهنه فكر می كند،دلش چقدر مضحك می شكند و چه ساده می شود بیست و چند سالگی اش را با وعده یك ساعت بودن تو از چنگش درآورد خورشید كه می بارد...تو هم در خیال بی سقف من نمی مانی دوباره آن آینه غم گرفته ایی می شوی كه سال به سال پیر شدنم را در آن می بینم آن حس كم رمق تصاحب نوجوانی ام كه همان روزها خاموش شد رازی كه میان ترانه های عاشقانه پنهان كردم و فراموش شد من فصل به فصل پاییزتر می شوم و تو حتما لبخندت زیباتر شده و معصومیت دیروزت گوشه ایی از آن كوچه ، میان خاک و خاكستر قلب من انتظارت را می كشد
این روزها كه می گذرد ، كسی از خطای كسی نمی گذرد ، از آن كوچه نمی گذرد اما من تا ابد ، با حوصله ، برای این نمایش بی مشتری دروغ خواهم گفت هر روز لباس مرد بدون قلب را تن می كنم و روی كوچه ات روزم را تكه تكه می كنم و برای كبوترها می ریزم حتی اگر آنها هم از ترس تنهایی مسری ام نزدیكم نیایند تو آسوده خوشبخت باش نگاهم در نشناختنت یك آن درنگ نخواهد كرد و دلم هم آنقدر بزرگ شده كه معنای طلایی كه بین انگشتانت خواهد درخشید را بفهمد...
دانیال هنربخش / پاییز 90
نگاشته شده در پنجشنبه 7 مهر 1390 ساعت 12:58 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت
این آخرین باریست كه وقتی باران می بارد ، می نویسم كه این چهار دیوار فكر می كنند دل تنگی ام به خاطر توست...
من یك مرد شكسته نیستم كه همیشه به یاد تو باشد روی میزم نه شاملو دارم ، نه اخوان ، نه نیما ، حتی نه آنكه "از چشم های زن دست شسته" فقط یك قوطی افسردگی ، برای كم كردن خنده هایم و یك تقویم پر از حرف های انسان های بزرگ كه تك تكشان خبر دارند چقدر متنفرم از قلم ملتمس بی غروری كه پای پیاده رنگین كمان را تا كنار پنجره ات دنبال می كند
این یك شعر نیست ، یك ادای شاعرانه نیست من متنفرم از هر زنجیری كه جهانم را اینگونه جهنم كرده از این زندگی پر از شكست متنفرم ، از آرزوی دوری بلایی كه دور نمی شود ، چشم شیطان كور نمی شود از "چرا؟"ها ؛ از "به من بگو"ها ، از همدردی هایت متنفرم از عادت به تو ،از عادت به دروغ ، از هر عادتی كه از دور به دوست داشتن می ماند متنفرم متنفرم از تو ، از تو ، از خودم و از هر آدمی كه دستش را برای سیب تو حوا دراز می کند
این یك شعر نیست ، نه نو و نه كهنه چون حقیقت شعر را می خشكاند ، چه سپید چه سیاه من زندگی كوتاه را دوست دارم ، جوانی بدون جوانی ، پیری ای كه به پای هم نباشد زخمی كه تو بزنی و زمان هم مرهمش نباشد ، آشفتگی ایی كه دلیلش عشق نباشد زنده باد هر چه تو مرگش را می خواهی زنده باد فریاد ، زنده باد تنهایی ، زنده باد فراموشی ، زنده باد بغض بدون اشك و زنده باد قلبت كه به خاطر كسی یك آن هم بی خوابت نمی كند
من چشمان كودكی دارم كه آسان دست از دست چشمانت جدا می كنند دلِ ساده دلی دارم كه فكر می كند با یك مشت قافیه بی معنی آرام می شود و قلبی كه دیگر چشمانش را از من نمی دزدد ، دیده چگونه مثل یك لطیفه تكراری غرق خجالت می شوم ، وقتی تو به هوس خندیدن مرا می شنوی قلم من هم دیگر خودش را به بی حواسی نمی زند می داند تو برای تماشای زنده زنده پوسیدنم كنارم ماندی فراموشت می كنم...از لحظه ایی كه قلمم را روی زمین بگذارم و قسم به تك تك ستاره هایی كه نشمرده خوابیدنت را تماشا كرده اند اگر دوباره بارانی شدم ، به خاطر تو نیست كه هر كه از تو پّر شود دیوانه ایست كه حتی كودكان كوچه را هم سرگرم نمی كند...
دانیال هنربخش / تابستان 90
نگاشته شده در یکشنبه 5 تیر 1390 ساعت 07:41 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت
چه شهر تلخی می شود , شهری که دروغگو دشمن خداست هر که شهامت مردن ندارد , زندگی می کند و هر که شهامت زندگی دارد , می میرد کتاب های داستان سپید اند که همه مردم شهر به عشقشان رسیده اند جادوگران به جای شاهزاده ها گداها را نفرین می کنند و پرنسس ها را بدون لب می سازند تا پشیمانی ها را بپوشانند , بی اجازه نبوسند شهر تلخی می شود شهری که درونش نا امیدی گناه است و گاه کوهی به کاهی بخشیده می شود آری... این شهر مرده, تنها قسمت زنده اش خانه ماست با آن اتاقی که درونش برای ما فراموشی نگه می دارند , پنجره هایی که پشتش میله کاشته اند و مردان سپید پوشش شمع هایی بدست دارند که روزها را هم تاریک می کنند اینجا مملو از آدم های بازنده است , کسی تنش را نمی فروشد , صورتش را نمی فروشد باختن شرم نیست , کسی دنبال زندگی نمی دود , ما اینجا خدا را در کتاب زندانی نمی کنیم حرف خدا شد.... یکی می گفت خدا پشت همین میله ها ایستاده , صدایش کنی کمکت می کند نمی دانم چرا خندیدم , ما اینجا بیشتر می خندیم ,خنده هایی که خط های روی صورت را نمایان تر می کند چند سالیست پیراهن بندگی به تنم زار می زند اما آن مرد نمی دید,من فقط خندیدم , خالیِ خالی به آن مرد نگفتم چندبار صدایش کردم ,اما به تو می گویم من هم اگر خدا بودم پشت همان میله ها می ماندم , پشت ابرها , پرده خانه ام را می کشیدم و همانجا می ماندم اما همه دوبار زندگی می کردند , کسی نجنگیده نمی باخت کسی حق نداشت سبد گناهان کودکان را بدزدد و داستان آدم های بی آزار هیچ وقت تمام نمی شد آه..گفتم داستان بهترین قسمت داستان زندگی من این است که زندگی من قسمت خوب ندارد تنها درد است و درد , آنقدر که دیگر احساسش نمی کنم
من اینجا بیشتر از دوستانم غمگین می شوم هنگامی که میان دو آیینه رو به روی هم نگاهمان می دارند تا از خودمان بترسم صدای خنده دیگران خیلی کوچکم می کند هنگامی که مجبورمان می کنند به سمت آرزوهایم بدویم, تا از آنها دور تر شویم دوستان من یک به یک به گردنشان طناب می بندند و مثل عروسک های خیمه شب بازی از سقف آویزان می شوند , آنقدر می رقصند تا سایه شان روی دیوار آرام بگیرد اما من پسربچه ایی ترسو ام که دست مادرم را رها کردم ,از آتش می ترسم دستان کوتاهی دارم, دستم به ساعت نمی رسد که کوکش کنم , پنجره را باز کنم زورم نمی رسد کتاب های شعر را ببندم , آیینه ها را بپوشانم من سرباز کوچکی ام که به جنگ آسمان فرستاده شد و دانش آموزی که وقتی فرق زندگی با جهنم را درس می دادند , غایب بود اما برای تو که مرا یادت نمی آید من هنوز دانیال هنربخش , متولد بهمن شصت و شش ام و به این خاطر مرا به دیوانه خانه آورده اند که هر شب موهایم را در آسیاب سپید می کنم روزها عصا دست می گیرم , زود خسته می شوم ,هر چند قدم می ایستم,از زندگی سیر می شوم
کسی این ساعت را دوباره کوک کند من باید پیر شوم تا دیگر چیزی یادم نیاید نه آن هیولای درون کمد , نه مادربزرگ که خوابید و بیدار نشد نه پچ پچ مردم , نه حرف زدن با خیال بودنت کنار تختم من باید پیر شوم... آنقدر پیر که اگر دستم لرزید و صورتت افتاد و شکست یادم نیاید کدام تکه لبخندت برای من بود و کدام برای فرار از تنهایی ات...
من پسربچه ترسو ایم که تنهایی هم مرا می ترساند سه آرزو داشتم ؛ اولی دوستت داشته باشم , دومی دوستت نداشته باشم و حالا بی معجزه , تسلیم ِتسلیم , تنها یک آرزو برایم مانده: بگو دستانم را باز کنند , عصایم را پس بدهند من باید زود پیر شوم تا زودتر بمیرم شاید یادم برود همان مردی شدم که پیشتر به آن می خندیدم...
دانیال هنربخش/ بهار 90
نگاشته شده در سه شنبه 9 فروردین 1390 ساعت 12:15 ق.ظ توسط دانیال هنربخش
( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت
اگر می شد دوباره بازگردم... دلم را میان عقربه ها می گذاشتم شاید کمی آهسته برانند دیرتر تمام شود این داستان , سر نیاید این زمستان هر چه لبخند داشتم پیش در گرو می گذاشتم تا پیش پایت کمی سخت باز شود شاید نروی , تصویر صورتت نرود از این سقف , بمانی از آرزوهایم برای این پنجره پرده می بافتم , تاریک می شدم , لالایی می شدم صبح را به خورشید زنجیر می کردم و به دریا می انداختم که دیرتر تمام شود این داستان , دیرتر برسد این پایان می ماندی... غرورم را پشت سکوت , خاک می کردم و با تو بی ارزش ترین گنچ دنیا می شدم از دیوار هر فلاکتی سرک می کشیدیم ,با همه تهمت ها دوست می شدیم هر روز روی یکی از درخت های نحس زندگی یادگاری می کندیم و هر شب , با هم , بی نقاب تکه ایی از آسمان را می دزدیدیم و به دیوار می آویختیم و نشانت می دادم تا پیش از دیدن رویایت چقدر پرچم سپید زیر پامانده از روی زمین برداشته ام, بی آنکه ارباب کسی که تیغ را به دستم داد و جرات کشیدن را پیش خودش نگاه داشت , بفهمد
اگر می شد بمانی... آن روز که به رسم دنیای من باید به تو خیانت کرد ,چشمان تازه ایی تجربه کرد نگاهم را به گیسوانت می دوختم , می دوختم و می دوختم می شنیدمت...حتی آن روز که به رسم دنیای من زبانت جز آه و اندوه و آزار نمی چرخد می شناختمت....حتی روزی که به رسم این زندان چهره ات می پوسد , آغوشت می شکند و قصر قلبت فرو می ریزد و دوستت داشتم... حتی آنروز که فرشته ها هم مقابلت سر از سجده برمی دارند دریایت سراب می شود ,پاکی ات خراب می شود جواب چشمک ستاره ها را با لبخند می دهی و از بودنت , از من متنفر می شوی
اگر اندکی صبر می کردی بی اجازه ارباب , تیغ را می کشیدم و خودم را تا ابد در دنیایت زندانی می کردم خوابی بی حسرت که درونش هربار که تو از مقابلم می گذری کوه فرهادم ساده , بی تیشه , با یک تلنگرت خرد می شود هر بار که می ایستی , برمی گردی , لبخندت نفسم را می رباید و آن لحظه که خودت را به آغوشم می سپاری فردایی در کمین نیست که تو را از من بگیرد...
دانیال هنربخش / زمستان 1389
نگاشته شده در شنبه 9 بهمن 1389 ساعت 09:59 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت
ببار باران... بر دنیای من نغمه ایی شو برای سازهایی که دیگر خاطره نمی سازند برای خاطره هایی که کسی برایشان خانه نمی سازد دل شو , دلداری بده آنانکه را که نگاهشان به آسمان مانده بغض شو برای تنهایی آنانکه جا مانده اند گریه کن برای هر قلبی که تسلیم درد می شود
ببار باران... بر وطن من مرهمی باش برای همه جنگ هایی که باختیم ,برای آنان که جلوی چشمانمان"سوختند" برای سنگرهای بدون مردمان , برای سرو های خزانی و زرد مان شاهنامه شو برای زنانِ مرد ، برای یک دریا مرد خفته زیر خاك سرد نامه شو در مشت جوانانمان , آنانکه وقت خداحافظی نداشتند , کفنشان باش فریاد ما باش که ما از ترس شب مرثیه از بحر می کنیم , مقابل هر ناکس سر خم می کنیم ببار برای گل هایی که در این خاک هرگز شکوفه نخواهند کرد, برای شکوفه های نوجوانی که فروخته می شوند ببار برای وطن من, وقتی خارهایی که خواری برایشان که عار نیست فردایش را رنگ دیروز می زنند
ببار باران... بر شهر من پاک کن سکوت بی گناهان را از پای چوبه های دار بشور اسم این شهر را از ذهن من , از دل تاریخ ببار که شستن این همه آبروی ریخته , این همه غرور شکسته این همه حرف تاریک , وعده قبر باریک تنها از تو برمی آید انتظار را بگیر از این خانه ها گفتن این همه خبر غمبار تنها از تو برمی آید
ببار باران... بر خانه من خاطره ها , سوگند ها و دعاهایم را با خود ببر محبت های مادرم را با خود ببر پرم از سخاوتی که جز دروغ جوابی برایش ندارم سپیدی موهای پدرم را با خود ببر , به گوشش برسان پشت هر دستی که به سرم می کشد شرم همه وجودم را می بلعد , پشتم می لرزد بگو هر فریادی که بر سرش می زنم به کوه لبخندش می خورد , هزار برابر می شود و سقف آسمان را بر سرم خراب می کند
ببار بر من که من مرد شده ام... هربار که می شکنم ,هر بار که می بازم , مردانه نمی بارم ببار برای چشمانی که به زمین دوختم ,برای انکار دل باختنم ببار برای روزی که او هم مرا نمی شناسد , برای همه دلتنگی هایم ببار بگذار سرخی چشمانم را زیر چترت پنهان کنم ,بگذار پیش غریبه ها مرد بمانم ببار باران بر دل من... ببار باران... ببار... امشب.... . . . مرگ بر تو باران! که لبریزم از آتش و نمی باری مرگ بر تو خورشید که غرق کابوسم و نمی تابی مرگ بر تو مرگ , مرگ بر تو که دیروزم را دیدی و نیامدی که زندگی ام را می بینی و کنارم نمی مانی...
دانیال هنربخش / دوازدهم شهریورماه 1389
نگاشته شده در سه شنبه 16 شهریور 1389 ساعت 11:44 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت
یادش بخیر... آن روز که با چشمانی اشک بار از حادثه ایی که نگفتی چه بود آمدی و با من حرف زدی به دستان نالطیفم نگاه نکردی چشمان بی حرکتم را انکار نکردی دلداری ام را به سخره نگرفتی و هنگام رفتن , دلتنگی هایت را زیر پایم پنهان کردی
یادش بخیر... آن روز که شادمان از اتفاقی که هرگز نگفتی چه بود آمدی و با خنجرت لبخندی بر صورتم حک کردی و از آن روز به بعد من حتی زیر باران زیر نور خورشید سوزان لبخند می زدم
یادش بخیر... آن روزها, نمی دانستم باید دروغ گفت تا نپوسید , تا بوسید ساده لوح , تنها , بازنده اما با ایمان قربانی ایی خوشحال از مردن به جای دیگران چه لذتی داشت هنگامی که می دیدم به سمتم می آیی انگار نفس می کشیدم , هنگامی که چشمانم نمی دید لبخندهایی را که پشت سرم می زدی
یادش بخیر... آن روزها , من مترسک این مزرعه بزرگ و سرسبز بودم مزرعه ایی که همه وجودم شد از آن روز که تو آمدی و شاخه گلی را در جیبم گذاشتی و لبخند زدی به گمانم آن روز قلب نداشته ام سریع می تپید و صورت تکه تکه ام سرخ شده بود
یادش بخیر..... آن روزهایی که من , به خاطر مزرعه ام به خاطر تو... با همین دستان بی حرکت ؛ به جنگ دنیا رفتم و سرنوشت را هم ترساندم آن روزها که احساس می کردم مهم شده ام که تمام پرنده ها نگاهشان را به من دوخته اند
یادش بخیر.... روزهایی که تو تنها یک قدم با من فاصله داشتی شب هایی که ترس نداشت و یادش بخیر آن شبی که باران می بارید و تو چترت را بالای سر من هم نگه داشتی صورتم را از قطراتش پوشاندی جلوی اشک هایم را گرفتی کمر شکسته ام را راست کردی و حفره سینه ام را پوشاندی.... به گمانم آن شب زبان نداشته ام بند آمده بود و پای چوبی ام توان ایستادن نداشت
اما این روزها نشانی از آن روزهای خوش ندارد از صورت شرمگینم تنها لبخندی که تو کشیدی مانده همه رفته اند و من هم دلیلی برای ایستادن ندارم نمی توانم فراموش کنم , نمی توانم رویم را برگردانم هنگامی که تو را می بینم نمی توانم فرار کنم , من حتی نمی توانم بمیرم من دیگر آن مترسک کرخت نیستم که هر چه در این جهنم بی پایان می شنیدم باور می کردم تو هم دیگر آن دخترک ساکت و تنها نیستی که گلایه هایت را به گوش من بسپاری
من دیگر تحمل سنگینی این لبخند را ندارم , یک شب بارانی دیگر تحمل طعنه های پرندگان , تحمل ندیدن هایشان را از آتشی که درونم زبانه می کشد ذره ایی بردار و میان مزرعه زیر این آسمان همیشه یكرنگ جلوی چشمان این پرندگان من را با خاطراتم با شاخه گل پوسیده ی درون جیبم آتش بزن و خلاصم کن....
Soulsick / هفدهمین روز آذر ماه 1387....من جانم را به پاییز سپرده ام ...
نگاشته شده در شنبه 29 خرداد 1389 ساعت 11:11 ق.ظ توسط دانیال هنربخش
( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت
می شد یک دروغ پاک باشم.... مثل خاطرات شیرین یک پیرمرد یک خیال کوتاه باشم.... مثل پایان شاد داستان های کودکی می شد یک فال فروش نابینا باشم... که خبر از خیابان های شهر ندارد زلال باشم.... مثل صحبت های آرام دختركی با عروسكش مثل دعاهای شبانه پسركی تنها می شد من هم قهرمان باشم.... مثل دوره گردی که زیر باران هم بساطش را جمع نمی کند
*** می شد آتشم بزنی..... مثل فال فروش نابینا که می گذاری فالهایش را نخریده ببرند و جانم را بگیری.... مثل دوره گردی که زیر باران کنار بساطی جان داده که باران تو تمامش را سوزانده اما تو خدایی کردی.... مثل "نترس"های آرام دختركی به عروسكش هنگامی که خود , زیر تن سنگین مردی آخرین نفس هایش را می کشد و بی جوابم گذاشتی.... مثل دعاهای خنده دار پسرکی معصوم که از ترس جهنم زیر تختش می پوسد....
*** می شد یک دروغ پاک باشم.... مثل عشق , مثل آزادی , مثل آن ماه افتاده درون حوض مثل لبخند های مادر ، مثل "خسته نیستم" های پدر می شد یک خیال کوتاه باشم.... مثل نگاهی از آسمان , مثل خواستنی بی هوس می شد من هم باعث افتخار کسی باشم مثل آن دوره گرد که قلبش تحمل باران را نداشت اما سربلند باخت مثل آن فال فروش که چشم همراهی نداشت اما خورشیدت را به بند کشید , سیاهش کرد و رویش خانه اش را ساخت
Soulsick / زمستان 88
نگاشته شده در چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 06:57 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت
من... نه زود از یاد می روم و نه زیر پا جا می مانم نه همیشه آخرینم و نه شروع نشده تمام می شوم نه بی آرزو مانده ام و نه در رویاهایم زندگی می كنم
من نه بزدلم ، نه تنها ، نه بازنده، نه ارزان من همان پسرك با ایمان دیروزم ، سربلند و سر به زیر عزیز و خوش بخت ، سرتا پا امید و لبخند
من.... نه دورم ، نه دیر ، نه كم ، نه خنده دار نه از نگاه ها فرار می كنم و نه هر نگاهی را ناامید نه همه عشقم یك گل كاغذیست كه می خشكد میان یك گناه شیشه ایی نه.... نه او بوی اربابم را می داد ، نه كلاغ های این بیابان نارفیقند
من نه سردم و نه ساده، نه مطیع و نه دربند نه مرده ام و نه می خواهم بمیرم آری....زندگی زیباست و سختی هایش امتحان غروب تجلی عشق است و ستاره ها ، چشمان مهربان آسمان آری....زندگی باید كرد برای آدم برفی خندانی كه منتظر تابستان است...همین نزدیكی برای زندگی ایی كه زنده به گور شد...همین نزدیكی برای شقایقی كه تا ابد هست...روی قبر عزیزانم برای خدایی كه همین نزدیكی بود...
بهترینم ، ببند چشمانت را ، نگاهم نكن من همان پسرك با ایمان دیروزم، همانی شدم كه می باید عزیز و خوش بخت ، سرتا پا امید و لبخند.... نه امروز به چشم كسی نجس می آیم ، نه فردا در جهنم می سوزم ...
Soulsick / پاییز 88
نگاشته شده در یکشنبه 24 آبان 1388 ساعت 10:22 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت
من.... در میان اشتباهات دیروز تنهایی امروز و تحقیرهای فردا گم شده ام..... غمگینم كه قلبم می تپد و شرمگینم كه شهامت نگاه داشتنش را ندارم...........
نگاشته شده در یکشنبه 29 شهریور 1388 ساعت 01:45 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت
من در دیاری به دنیا آمدم که هر پادشاهی بر آن می تازد , در قمار تکه ایی از آن می بازد داستان مردن مردان بزرگ, خشت است تا کوچکی قصر بسازد اینجا پدر می نازد که تازی بر وطنش تازید مبادا کینه بر فرزند بتازد تو هم برگی از کتاب سوخته افتخار دیار من بکن و برو
من در دیاری بزرگ شدم که پرنده سپید در آسمانش پر نمی زند , پیر به جوان دست تر نمی زند کجاست خدایش که به کوچه های پر از خون سر نمی زند؟ خشکیده این صنوبر کهنه که "به درخت تر کسی تبر نمی زند" تو هم نمکی بر زخم بی رحم غرور دیار من بریز و برو
من در دیاری قد کشیدم که برای دینار یار می فروشند , وطن و تبار می فروشند گل های بی باغبان از ترس عابران لباس خار می پوشند وطن من کنیز زیباییست که هر قرن آن را به کسی می فروشند تو هم نغمه ایی بر طبل رسوایی دیار من بزن و برو
در دیار من کسی دریا نمی شود , با لبخند زیبا نمی شود همه عاشقند ولی , کسی یک قدم همراه دوره گرد تنها نمی شود دیار من همیشه "زمستان است" , یک تنِ تنها حریف سرما نمی شود تو هم لبخندی به زندگی مجنون بی لیلی دیار من بزن و برو
در گوشه ایی از دیار من هر شب کودکی در دفترش نقش قفس می کشد , جوانی در اتاقش حبس ابد می کشد مرد خانواده با چشمان تر بر سفره خالی , انتظار مرگ می کشد وطن من قرن هاست از شرم دستان پیرمرد خارکن , نفس نمی کشد تو هم سکه ایی بر پیکر سرد دیار من بیانداز و برو
مردم دیار من تسلیمند چون فریاد مزرعه شان را می خشکاند , عمریست می کارند و آتش همه را می سوزاند چشمشان همدم تاریکی شده , نور چشمانشان را می رنجاند زندگی در دیار من تمسخر مضحکترینهاست و لکنت زبان , مردم مرا می خنداند تو هم مشتی زر از جیب عاشق بی هواس دیار من بردار و برو
من در دیار مردان خدا به دنیا آمدم اینجا هر که کُشت برای خدا بود , هر که می کشد برای خداست ترانه اگر زیبا شد برای معشوقه و اگر شوم شد برای خداست من از طناب دور گردنم نمی ترسم , ترس من از رنگ فرداست کمی مرد باش , نگذار فردا را ببینم , صندلی را از زیر پایم بکش و برو
Soulsick / پنچمین روز مرداد ماه 1388.... برنخیز رستم , زخم رخش کاریست
نگاشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1388 ساعت 10:51 ب.ظ توسط دانیال هنربخش
( ) شکوفه مرگ | | لینک ثابت
|